شرق: در اين روزگار كم پيش مى آيد خواندن اثر ادبى اى كه به لحاظ حسى آن قدر تاثيرگذار باشد كه صحبت درباره آن، فراتر از عناصر داستانى رود. به خصوص براى نگارنده اين سطور كه نويسندگى را نه يك استعداد بلكه دانايى بر فنون مى داند.
اساساً آفرينش هنرى در ذات خود واجد يك تضاد بنيانى ا ست. هنر از يك سو و به يقين در مرحله عرضه، محصولى در حوزه احساسات است. هنر مى بايد در مخاطب در درجه اول بخش احساسى او را تسخير كند سپس قواى عاقله او را تحريك. همه هنرها از اين بابت به يكديگر شبيه اند. حتى عقل گرا ترين هنر يعنى رمان نيز از همين قاعده پيروى مى كند. اما از سوى ديگر هنر به طور اعم و داستان نويسى به طور اخص، در مرحله توليد به قواى عاقله متكى است. زيرا كه مى بايد از تكنيك هاى خاص آن هنر استفاده كند يا در موارد معدود تكنيك جديدى بيافريند. كه همه اينها بيش از هر چيز جدالى ست در عرصه خودآگاه آدمى و به چيزى وابسته است كه آن را عقل نام نهاده ايم. تضاد هول انگيزى است. يعنى نويسنده بايد با ابزار عقل، احساسات مخاطب خود را هدف بگيرد. براى همين است كه همواره توليد ناب هنرى ديرياب است.خانم فرخنده آقايى در رمان «از شيطان آموخت و سوزاند» با روزنوشت وقايع زنى بى خانمان در همين سال هاى اخير و فرا رفتن در جزئيات عينى و ذهنى او، چنان دردى را در جان خواننده رسوخ مى دهد كه گاه از ايرانى بودن خود و اساساً انسان بودن خجالت مى كشد. در زمانه اى كه هنرمندان دغدغه هاى زيبايى شناسى و روشنفكران دغدغه هاى سياسى را، پرده اى كرده اند بر چهره دغدغه هاى اجتماعى، رمان «از شيطان آموخت و سوزاند» هشدار نيشدارى است بر وجدان هاى گاه لمس ما.
فرا رفتن از غور در عناصر داستانى را در همين جا خاتمه مى دهم گرچه هنوز نگرانم همين امشب زنان و مردانى كه جايى براى خواب ندارند، كجا شب اين شهر را به صبح مى رسانند؟ آيا بخشى از بار گناه اين بى خانمانى بر دوش من نيست؟
هر اثر هنرى را مى بايد بر اساس دورى و يا نزديكى با هدفى كه بر آن بنا شده است، قضاوت كرد. «از شيطان آموخت و سوزاند» اگر بر مبناى تاثيرگذارى بر مخاطب و نشان دادن معضلى اجتماعى و معاصر، نگاشته شده باشد، همان طور كه گفته شد، بسيار موفق است. شيوه روايت و زبان دقيقاً در خدمت اين هدف است. استفاده از راوى اول شخص (كه در ميان تمام زاويه ديدها تاثير حسى بيشترى دارد) بر همين اساس انتخاب شده است. بر روى زبان نيز به رغم آن كه در ابتدا به نظر نمى رسد، بسيار كار شده است. دايره واژگان راوى بسيار كمتر از نويسنده است اما خانم آقايى با چيره دستى، دايره واژگان شخصيت را در همان حدى كه ما از فهم او از جهان و پيرامون انتظار داريم نگه داشته است. روايت داستان علاوه بر آن كه روزنوشت است، بسيار شبيه به شيوه پژوهش موردى (Case Study) است. اساتيد پژوهش معتقدند: «از پژوهش موردى انتظار مى رود كه پيچيدگى هاى يك مورد خاص را روشن كند. ما زمانى به مطالعه موردى مى پردازيم كه موضوع، مورد توجه خاص ما باشد و در اين حالت است كه به دنبال جزئيات ارتباط متقابل پديده با بافت آن مى رويم. پژوهش موردى، مطالعه ويژگى ها و پيچيدگى هاى يك مورد است و هدف آن، درك بهتر فعاليت هاى آن پديده در شرايط و موقعيت هاى مهم است.»۱
همچنين مهارت هاى يك پژوهش گر موردى را مطرح كردن پرسش، گوش دادن، سازش و انعطاف پذيرى، حفظ هدف مورد تحقيق و نداشتن تعصب دانسته اند.۲
نويسنده رمان «از شيطان آموخت و سوزاند» ضمن بارورى اين مهارت ها در طول نگارش رمان، هدف اصلى اين گونه پژوهش يعنى جزئيات ارتباط متقابل پديده با بافت آن و درك بهتر فعاليت هاى پديده در شرايط و موقعيت هاى مهم را پوشش داده است.اين نوع نگاه به رمان البته در ايران معاصر و در اين سال ها كمتر ديده شده است. گرچه ريشه اى عميق در تاريخ ادبيات و به ويژه در سبك «ناتوراليسم» دارد. ضمن اينكه در دهه هاى ۵۰ و ۶۰ ميلادى برخى از گزارش نويسان اجتماعى روزنامه هاى مهم آمريكايى به اين سبك در رمان نويسى رو آوردند. در ميان آنها مشهورتر از همه «ترومن كاپوتى» است كه بهترين اثرش «در كمال خونسردى» به فارسى ترجمه شده است.
اين سبك همان طور كه از سابقه آفرينندگانش انتظار مى رود بيشتر به يك گزارش خشك اجتماعى نزديك است و نويسنده گويى بيش از همه به واقع نمايى اثر خود توجه دارد. به همين سبب است كه «دراماتولوژها» كه همواره به دنبال چينش مناسب عناصر درام در اثر هستند، خرده هاى فراوانى به اين سبك مى گيرند. خرده هايى كه به «از شيطان آموخت و سوزاند» هم وارد است. از ديد درام، حتى اگر بخواهيم يك گزارش صرف از يك مورد يا پديده بدهيم، لازم است حداقل منحنى كشش را رعايت كنيم. زيرا كه حتى فرهيخته ترين خوانندگان هم از رمان كشش مى خواهند و آن را مطمئناً با يك گزارش صرف اجتماعى يكى نمى پندارند. به طور مثال اگر حجم رمان «از شيطان آموخت و سوزاند» كمتر از اين بود و نويسنده كه روزها و ماه هاى شخصيت اصلى اش را تقريباً بدون وقايع نوظهور و جديد تعريف مى كند، آيا به همين هدفى كه اكنون به آن رسيده است، نمى رسيد. آيا با حجمى كمتر علاوه بر همراهى خواننده با خود، پديده مورد نظر را به ميزان فعلى نمى كاويد؟بى شك اگر داستان گويى و كشش را يكى از عناصر اصلى رمان بدانيم، مى شود بر اين خرده، تامل كرد. با اين همه «از شيطان آموخت و سوزاند» با توجه به رويكرد متعهدانه به جامعه امروز ايران، رعايت تقريباً تمامى عناصر سبكى كه انتخاب كرده است و مهم تر از همه با تاثيرگذارى بر عاطفه خوانندگان خود، يكى از موفق ترين رمان هاى سال جارى است.... ادامه