فرخنده آقايی

صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

  داستان
  يادداشت
  گفتگو
  نقد آثار
  كتاب
  آلبوم عکس
  خواندنی ها

از شيطان آموخت و سوزاند نوشته فرخنده آقايي

مجموعه داستان






در جدال با خو کردن - نقد ميهن بهرامی در سايت سخن

در جدال با خو کردن
میهن بهرامی
هر از گاه - خاصه در غلای تمرکز و شور - از بضاعت این سرزمین نفرینی، جوانه‌ای سر می‌زند، سبز، روشن، آگاهی‌دهنده و پیش روی کتمان می‌ایستد. پرده می‌کشد و سرگردانی در پیچاپیچ این بود محکوم را طرحی نو از کهنه‌ها، از ماندنی‌ها ترسیم می‌کند.

طرح‌های یخ‌زده، نهال‌هایی که ممکن‌ست در بهار سربرنیاورند و نهال‌هایی که با سماجت زمستان را در نوردند و با هراس از رسیدن به انجماد زمستانی دیگر، در شور بهار سربرآورند، طرح روی جلد کتاب و نقل اشارتی از یک متن قدیمی نام کتاب : «از شیطان آموخت و سوزاند.»

شیطان روح جاری و ساری هستی جمع است. او حیات اجتماعی را برمی‌افروزد. در نور حضور اوست که بضاعت‌های پنهان انسان جلوه‌های خود را بازمی‌تاباند. شیطان خلاصه یک اشاره نیست روح جمع است در مواجهه در گشت متقابل از یک تقلای منزه و معنای بودن.

"فرخنده آقایی " این تلاش منزه را در قوالب ضد ونقیض‌اش، ترسیم کرده است. ما معتقد هستیم که حتا وقتی کسی در برابر دژخیم زانو می‌زند و برای زندگی خویش التماس می‌کند، تلاشی منزه است و دور از دسترس بودن حداقل معیشت، دژخیم.

روش ترسیم نویسنده از یک "غیرممکن" روشی است منطبق با ضربه‌های روزمرگی. او ضربه می‌زند، ضربه می‌زند، ضربه می‌زند، با تکرار سنگین هضم شدن‌ها، اشتها داشتن‌ها، هوس و حسرت خوردن ِ خوب و این هم پایه‌ی هستی یک آدم و هم اوج و نزول هستی اوست. خریدن، خوردن، و جایی برای آسودن، خوابیدن، پدید آمدن احساس امنیت که سرفصل حس زندگی است و این فقط فقر نیست، فقر بر نهاد یک تربیت نحس اجتماعی است در این تصلیب، حاکمیتی مسدود بر نسل‌ها، ملت‌ها، بر جوامع عقب نگهداشته شده در کاربرد، بر زدن غده های بیماری‌زا عمل می‌کند و اغتشاش روابط عادی‌ترین نتیجه‌ی آن‌ست. فقر زبونی می‌آورد، به تدریج ارواح انسانی را به لحظه‌های پست "تن دادن" می‌کشد و "ایده ال" فراسوی این لحظه‌های حقیر در تصلیب، دور از دسترس، خشک می‌شود.

در "ولگا" ایده‌آلی محدود، باقی مانده. این جان‌مایه لحظه‌های صعب عبور را بر او آسان می‌کند. "ولگا" اهل دعاست. نابخود از تاثیر روانی این مفر مدد می‌گیرد، خواهان رابطه است و نام‌ها، نفرینی و دعایی در ذهنش جاری است، و او با حسی ساده ولی تلخ، از خاله پوران یاد می‌کند، و از خادم متجاوز کلیسا و بعد به تکرار، از همه‌ی کسانی که شفقتی را از او دریغ کرده‌اند و هنگام سبکبالی، آن‌ها را حلال می‌کند. حلالیت حسی تحمیلی است و رابطه‌ی دوری با بخشش دارد اما "ولگا" نمی‌تواند با کینه زندگی کند، حتا نسبت به آن‌ها که مانع خوابیدن او در کتابخانه شده‌اند. آن‌ها که موجب دربدری و بی‌خانمانی او شده‌اند. از تنها فرزند دورش کرده‌اند، و در خانه‌ی خود را، حتا برای یک شب خوابیدن به روی او می‌بندند.

این جذر و مد درونی با غلاف روزهای بی‌شتاب، نمونه‌ای خلق می‌کند. ششصد و بیست و پنج قطعه یادداشت، طی دو سال و نیم. آنچه قابل شناخت است، ترسیم این نمونه است.

از ادبیات می گوییم.

معبری که اینک در یکی از مشکل‌ترین موقعیت‌ها گرفتار است. نیم قرن پیش خانم "سیمون دوبوار" چیزی گفته که با مقاصد امروز تطبیق می‌کند. آن‌ها، در یک زمان، سارتر، کامو، مالرو و سیمون دوبوار بر مقاصد ادبیات که آن زمان به شدت در گذار ایده‌های سیاسی افتاده بود، بسیار بحث کردند، عقیده و یافته‌ی همه‌ی این افراد صاحب‌نظر در تاثیر ادبیات، در نیروی ساخت جهت حرکت جامعه و در دخالتی بود که فکر – نوشته‌ی واقعی و موثر در سیر جامعه دارد که ممکن است، یک صورت آن سیاسی باشد.

اما اگر تشریح و تبیین فرم‌های جامعه، نتیجه‌ای سیاسی به دست دهد، قصد ادبیات به نقطه‌ی منظور نرسیده است.

ساختار اجتماعی در ترسیم نمونه‌ها آشکار می‌شود، به روش استقراء و نویسنده زمانی موفق می‌شود که نمونه را به شکلی کامل ترسیم کند که نمونه در خود خاصیت فراگیر داشته باشد، "نمونه" مثال باشد.

سیمون دوبوار می‌نویسد: «در اصل چندان اهمیت ندارد که نویسنده‌ای بپندارد که واقعیت فی نفسه را به ما عرضه می‌کند یا آنکه هشیارتر باشد و بداند که نسبت به جهان "در موقعیت" است و آن‌گاه دنیا را آن‌گونه به ما عرضه کند که به او عرضه می‌شود.

برای خواننده آنچه اهمیت دارد این است که مجذوب دنیای "مفرد"ی می‌شوم که با دنیای من تلاقی می‌کند. با این حال غیر از من و دنیای من است. اینجاست که مسأله‌ی "تشبه" مطرح می‌شود، یعنی یکی شدن وجود خواننده با قهرمان داستان.

در ادبیات امروز تمایلی هست به سوی طرد این مسأله و اساسا ً طرد وجود قهرمان از داستان. اما به نظر من این بحث نیز بیهوده است، چون به هرحال خواه قهرمان در داستان باشد یا نباشد، برای این که داستان در من "بگیرد" باید که من خودم را با کسی یکی کنم، یعنی با نویسنده. باید که من وارد دنیای او شوم و دنیای او دنیای من شود و این است تفاوت بزرگ ادبیات با خبرنگاری.»

و در ادامه می گوید: «پس محال است که نویسنده‌ای بتواند واقعیت دنیای خارج را به شکل تصویر ثابت و تمام‌شده‌ای درآورد و آن را در تمامیتش به ما نشان دهد. هر یک از ما می‌توانیم لحظه‌ای از آن را دریابیم. یعنی حقیقتی جزئی را».

این استقراء ادبی، حقیقی کلی می‌سازد، در فکر یک تن که کتاب برای او منبع پژوهش و دریافت حقایق برتر است و حقیقتی کلی می سازد در فرهنگ ذهنی و گزینش اجتماع.

نویسنده یک انسان و دنیای نمونه‌ی او را انتخاب کرده و اثبات می‌کند که این نمونه‌ها از مجموعه‌ای‌ست که تا بن به انحطاط کشیده شده. او انسانی طبیعی را با عادات و نیازهای طبیعی معرفی می‌کند که در فهرست خلاصه شده‌ی او مثل هر زن طبیعی دیگر نیاز به غذای خوب و سالم، نیاز به نظافت و آرایش، نیاز به خرید و نیاز به سر پناهی امن، قرار دارد.

شرایط از پیش تعیین شده، در محاصره‌ی احکام از پیش تعیین شده، علیه طبیعی بودن اوست، علیه قناعت او.

درمتن تکرار روزمرگی "ولگا" مقررات پیش ساخت، داوری‌های شفاهی و فحوایی بدون منطق حضور پیدا می‌کند، شرحی بیشتر از قصه‌ی "خواب‌های لعنتی" در مجموعه‌ی "گربه‌های گچی" از این نویسنده.

سائق جامعه‌شناختی او، احساساتی‌گری تزئینی و گزارش‌نویسی "کتاب ساز" را پس می‌زند و به "شرایط زندگی جمعی" گستره‌ای معنایی می‌بخشد.

فرخنده آقایی در داستان‌های کوتاه و این کتاب "از شیطان آموخت وسوزاند" تاکید صریحی بر عدم آزادی فردی، در اجتماعی بودن او دارد. او "ایده‌آلیسم" حمایت کننده‌ی "بودن" را به کناری نهاده و توجه کامل خود را به "چگونه بودن" معطوف کرده است.

کتاب خواننده را به "میراث" ، "تربیت" و "مسئولیت" توجه می‌دهد و تعمق در گسستی که در زمان ما، میان مفهوم و حیطه‌ی عمل عنوان‌های یاد شده اتفاق افتاده است.

"میراث" رشته‌ای‌ست که در "ژن" کشیده شده ولی شناخت چهره‌ی بیرونی آن متضمن اعتماد به خویشتن و پژوهشی سترگ است. میراث انسان‌دوستانه‌ی ما در این عصر گم شده است و "تربیت" که باید بر اساس موازینی درونی و پابرجا شکل گیرد در هجوم شتاب زده‌ی ظواهر و ابزار امروز دچار سرگردانی میان گذشته و حال است.

"مسئولیت" نوعی توازن است. حس "مسئولیت" در فرد قوام و انسجام جامعه را تضمین می‌کند.

"از شیطان ..." بخشی از سرگذشت یک انسان یک زن نیست که به رغم داشتن توانایی‌های مفید، ناچار باید همه‌ی نیروهای فیزیکی و روانی خود را در جدال با عدم امکان‌ها، به کار گرفته، هدر بدهد. او "نمونه" است و مباحثی که در شرح وضع اوست، به عمق می‌رود. پشتوانه‌ای برای کتاب ، که فقط ذکر مصیبت نباشد.

"گسست" و" اضطراب".

به گفته‌ی "مالرو" بشر متمدن امروز در مقام مقایسه با انسان متمدن صد سال پیش حاکم بر دنیای دیگری‌ست. او قرن‌ها و قاره‌ها را درنوردیده و به اعماق جهان رخنه کرده است. او به تمدن‌هایی دست یافته که از تمدن مصر قدیمی‌ترند. در این صورت چگونه ممکن است دریافت او از اصالت انسان به همان حال نخستین باقی مانده باشد. او اینک توانایی آن دارد که در طریق یک پیوند کمال‌جویانه و در یک تحلیل ساده، زیبایی هماهنگ و منطقی معبد "پارتنون" را با زیبائی شکوهمند و اسرارآمیز "کاتدرال میلان" آشتی دهد. چنین است که مسأله‌ی "انسان‌گرایی" جهان به وضعی اضطراب‌انگیز مطرح می‌شود. انسان چیست؟

برای ذهنی که از مجموع رویدادهای بشری آگاه است و بر همه‌ی حوادثی که بر انسان گذشته و همه‌ی موانعی که در طول تاریخ دراز سرنوشت وی بر سر راهش قد برافراشته وقوف دارد، انسان چگونه مطرح می‌شود و معنای زندگی چیست؟

به اعتقاد مالرو، انسان امروز کسی است که خداوند مطلق را گم کرده است.

و این مفهوم واقعی اثر تازه فرخنده آقایی است. در آشفتگی جامعه‌ای که کمترین احساس را از یک انسان بی‌پناه دریغ می‌کند، خدا گم شده است و این معنا را در کتاب با بیانی پرمعنا می‌یابیم، وقتی "ولگا" برای بسیار بار از کسانی یاد می‌کند که در خانه‌ی خود را به روی او می‌بندند و اجازه نمی‌دهند حتا یک شب با آنها زیر سرپناهی امن بماند دعا می‌کند که صلیب‌اش از صلیب آنان جدا باشد.

این‌ها انسان میراث‌دار وطن او نیستند، کسانی که داوری‌های بی‌خردانه‌ی فحوائی را جایگزین یافته‌های متیقن کرده‌اند. اینکه: مسیحی نجس باشد، غیر قابل اعتماد، حتا غذا گرفتن از دست او مکروه، و بی‌خانمانی از او "تابو" ساخته باشد.

نویسنده، بضاعت محدود او را والایش می دهد به حس "برتری جویی" و "حق‌شناسی" و موازنه‌ی با معنایی می‌سازد از آنان که به خیال دارندگی‌های ناچیز، انسان فرودست را حقیر می‌شمارند. "فرخنده آقایی" در بیان ساده، روان و منسجم کتاب خود فرصتی برای سنجش فراهم می‌آورد. دو کفه در دو سوی یک شاهنگ مقتدر که هستی نام دارد و کتاب ارزش ِ این هستی را در بطن سنگین‌ترین لحظه‌ها نشان می دهد. ارزش ِ بودن و تماشاگر این دوران عجیب بودن.

میان انسان‌ها با جان‌مایه زیستن و ارزش‌های تربیتی فردی را نگهداشتن و در این هنگامه گم‌گشتگی خود را در یک نقطه جا دادن. روی صندلی‌های کتابخانه، یا نیمکت پارک یا تخت فلزی اقامتگاه پلیس. با شور درون، به امید فردایی که ممکن‌ست در آن حصاری امن پیدا شود.

 نقل از سايت سخن



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است