مهدي يزداني خرم: فرخنده آقايى نويسنده اى است كه از شكل هاى مختلف زندگى زنان شهرى سود برده و روايت هايى را مى سازد كه در آنها مولفه هايى به نام «هويت اجتماعى» و «زندگى در دنياى شهر» اهميت دوچندان دارند. آقايى در رمان از شيطان آموخت و سوزاند، راوى زندگى زنى ارمنى مذهب مى شود كه از خانه رانده شده و در كتابخانه پارك انديشه زندگى مى كند. اين زن ميانسال تمام وقايع روزانه را در دفتر يادداشت اش مى نويسد و آنها را شماره گذارى مى كند. آقايى با اين تكنيك قديمى ولى جذاب، زمانى نزديك به دو سال از زندگى اين شخصيت را روايت مى كند... فرخنده آقايى در رمان از شيطان آموخت و سوزاند فرم و ساختارى را در پيش مى گيرد كه با توجه به موضوع روايتش قابل تامل است. قهرمان او كه نشانه هايى از بيمارى روانى را نيز بروز مى دهد، يك شخصيت تلف شده و به قول ديگران بى اهميت است. اين بى اهميتى از تقابل او با ساختار زندگى شهرى و وضعيتى سرچشمه مى گيرد كه او را به اين موقعيت بى مكانى و بى خانمانى دچار كرده است. پس مى توان اين طور گفت كه انسان فرخنده آقايى به دليل بى خانمانى، دغدغه اى به نام «مكان» دارد. اين دغدغه را من مهم ترين ويژگى موضوعى اى مى دانم كه رمان را به سمت يك بافت درخشان فرمى پيش مى برد. به اين شكل كه او با قرار گرفتن در يادداشت هاى روزانه اغلب عادى و تكرار مداوم و بى نتيجه يك مسير روايى در جست وجوى ساختن يك مكان ذهنى براى تثبيت وجودى خود است.
او از نسل پرسوناژهاى شهرى اى است كه بخش عمده اى از تكامل خود را در حفظ و يا ثبت يك مكان محورى اعم از خانه، شهر، محله و... متصور مى دانند، بنابراين با گرفته شدن اين عنصر لازم و مهم آنها به شكل آوارگانى درمى آيند كه چنان در تاروپود خيال درونى فرومى روند كه نمى توان بر صادق يا كاذب بودن شان اطمينان داشت. اين نگره زيستى- رئاليستى مهم ترين نكته اى است كه ساختار خاص رمان را توجيه مى كند. اقليتى در شهر تهران كه ماليخولياى خانه دارد. آنچه كه آقايى را به نويسنده اى صاحب فكر تبديل مى كند، اين است كه او اين ماليخوليا را از شكل و معناى نمادينش دور كرده و به آن هويت و بافتى ساختارى مى بخشد. قهرمان او زنى معمولى و «بى اهميت» است، بنابراين با استفاده از ناخودآگاه مكان گرايى خود، لوازمى را روايت مى كند كه به واسطه آنها مى توان زندگى در پاره پاره هاى اين يادداشت ها را شكل تراژيكى از مكان دانست. نوع فكر و اجراى روايى آقايى ريشه در سنتى دارد كه در نويسندگان غربى اى مانند كنوت هامسون (رمان گرسنه) يا رومن گارى (رمان زندگى در پيش رو) ديده ايم. او با حذف يا متزلزل كردن يكى از مهم ترين وجوه زيستى قهرمان اش، به او اجازه مى دهد تا آن را به شكلى انتزاعى و بيمارگونه بازآفرينى كند. استفاده هوشمندانه آقايى از مناطق، فضاها و انگاره هاى شناخته شده و آشناى شهر تهران باعث شده تا وجوه اكسپرسيونيستى موضوع تقليل پيدا كند و آنچه كه مى توان آن را نوعى رئاليسم سياه ناميد متولد شود. رئاليسمى كه ناداشته ها و ازدست داده هاى ذهن راوى خود را به شكلى خيالى و انتزاعى و در نهايت موقتى مى سازد. در واقع رمان از شيطان آموخت و سوزاند را بايد اثرى دانست كه در حال به تاخير انداختن نقطه و سقوط پايانى است. ابژه با استفاده از اين موقعيت به هر سو مى رود، روايت مى كند، شطح مى گويد و حتى تن به خيابان خوابى مى دهد ولى مى كوشد تا شكل آبرومندانه و عرفى يك انسان شهرى را حفظ كند. شرح اين تلاش ها همان چيزى است كه قسمت عمده اى از لايه و پوسته بيرونى روايت را ساخته است.
زمانى كه اين پوسته بيرونى شكل پاره پاره و تكه تكه اى به خود مى گيرد ما از آشفتگى عميق ذهن راوى آگاه مى شويم. آشفتگى اى كه در نهايت ادامه پيدا مى كند و مدام در حال به تاخير انداختن آن چيزى است كه شخصيت بايد آن را بپذيرد. شمايل شهر تهران در آخرين رمان فرخنده آقايى، شمايل و پرتره شهرى متناقض است. شهرى كه ابعاد مكانى اش به عنوان مهم ترين و اصلى ترين جنبه وجودى او، در راستاى بيرون راندن و اخراج يكى از شهروندان عمل مى كنند. با اين نگره قهرمان فرخنده آقايى دل به همان مكان ذهنى اى مى بندد كه براى خود ساخته است. مكانى كه در رمان به شكل يك قرائت خانه عمومى شبانه روزى و تا حدودى نمادين ساخته شده است. اين زن نه گذشته قابل اطمينانى دارد تا مدام به آن متوسل شود و نه قرار است اتفاقى بيفتد كه او را از اين وضع نجات دهد. پس زندگى در دنياى متن و نوشتار را برگزيده و از آن به عنوان سند، جايگاه و فرصتى براى امنيت استفاده مى كند. از سوى ديگر «اقليت مذهبى» زن نيز در ساخته شدن وضعيت هويتى اش تاثير فراوان دارد. اين اقليت (به معناى نوعى از شكل شخصيت پردازى ادبى) با آنچه كه در آثار مهم ادبيات اقليت مانند نوشته هاى بكت، كافكا و يا كوندرا مى بينيم، متفاوت است. اين اقليت وجهى ناخواسته است كه خواسته يا ناخواسته، شخصيت را دچار تنهايى دوچندان مى كند. بنابراين قهرمان سرگردان فرخنده آقايى از وضعيت اقليت براى ارائه سويه اى روشنفكرانه سود نبرده و آن را يك موقعيت ازپيش تعيين شده مى انگارد. در كنار دو محور اصلى بى مكانى و بى اهميتى، محور سومى نيز در خاص تر شدن شخصيت رمان فرخنده آقايى موثر است. نام اين مولفه را كه تكميل كننده دو عنصر قبلى است، مى توان «جهالت» گذاشت. جهالت يا نادانى به معناى اخلاقى آن نيست، بلكه در اين رمان حكايت از وضعيتى دارد كه در آن شخصيت قادر نيست تا نظر و منظور بيرونى را نسبت به خود درك كند. او كه موجودى رانده شده است، اسير ترحم ها يا بى توجهى مولفه هاى ديگر متن است، پس مى تواند به انتخاب رويه اى تك نفره و خودمحور به يك شكل ناقص اسطوره اى نزديك شود، ولى قهرمان فرخنده آقايى اسير و متوهم خوش بينى است. او به دليل فقدان آگاهى و يا دور نگاه داشتن قوه آگاه كننده از ذهن خود، مى كوشد تا براى بى رحمى متن خود توجيه بتراشد. اين نادانى ريشه در همان ذهن آشفته هزارتكه اى دارد كه از نداشتن مكان و جايگاه تثبيت شده بيرونى به سوى ساختن دنياى شيرين ذهنى حركت كرده است. قهرمان آقايى آنقدر خوش بين است كه حتى در سخت ترين لحظه ها و شرايط نيز، اعتقاد به نفس اش را از دست نداده و دچار فروريزى كامل بيرونى نمى شود. با اين شكل از روايت، از شيطان آموخت و سوزاند رمانى است كه با بازخوانى از يك شكل مرسوم روايى، تلاش كرده شخصيتى را در آن روايت كند كه فقدان جهان بينى خردورزانه قهرمان به همراه هجوم نيروهاى بازدارنده و يا بى تفاوت به سوى او، باعث شده تا يكى از موفق ترين رمان هاى رئاليستى ايران در سال ۸۴ نوشته شود. فرخنده آقايى با اين تركيب بندى و هارمونى از يك معضل اجتماعى بى خانمانى _ و يك وضعيت خاص _ اقليت مذهبى _ شخصيتى را مى سازد كه براى تمام اين معادل هاى بيرونى و گاه پيش پا افتاده يك خيال و يا وهم عميق ذهنى و متنى مى آفريند. اين رمان را بايد سرآمد دوره اى در نويسندگى آقايى دانست. رمانى كه به زعم من اثر و ياد چند نوشته نه چندان موفق آقايى را از ياد مى برد....