"و اين منم زني تنها در آستانه ي فصلي سرد" «فروغ فرخزاد»
سايت مرور:نخستين برداشتي كه پس از خواندن چند صفحه اول كتاب به ذهن انسان خطور ميكند اين است كه گزيدن خاطرات روزانه براي نوشتن داستان چقدر بيدردسر و راحت است. اما، رفته رفته هرچه جلو ميروي به بطلان باور خود پي ميبري، چرا كه مهم مواجهه شخصيت اصلي داستان (من) با جهان پيرامون خويش است.
در كتاب با زني تنها در آستانه فصلي سرد ـ فاجعه، روبرو ميشويم. اين زن از اقليت ارامنه است. گذشته و آيندهاش همسو و هموزن با هم در اندوهان سمجي سپري ميشود. جرمش اين است كه با روح و احساس خود زندگي ميكند. ازدواج با يك مرد مسلمان خود به خود تنشهايي را برميانگيزاند.
مجموعه و رابطي كه زندگي آنها را ميسازد حاصلي جز حرمان و نوميدي ندارد و او يعني (زن) هرجا كه ميرود ديوارهايي را در مقابل خود ميبيند كه عبور از يكايك آنها طاقت و ارادهاي عظيم ميخواهد. در كنار او مهرباناني هم هستند كه محبتشان از گذاشتن چند هزار تومان قرض در كف دستهاي او فراتر نميرود. هرچه كه زمان ميگذرد درمييابيم كه اين آدمها كم و كمتر ميشوند. در اينجاست كه برودتي وحشتناك روان ما را درهم ميپيچاند. آيا او به تنهايي با اين همه، ميتواند كنار بيايد يا روانپريش ميشود؟ يا اين كه اراده او براي به زانو درنيامدن بر همه چيز غالب ميگردد.
گاه به نتيجه قطعي ميرسد «چه روزهاي بدي را ميگذرانم، با چه آدمهاي بدي زندگي ميكنم. از خودم بدم ميآيد.»
دستش كوتاه است. در مقابل عوامل خارجي قدرت مقابله و دفاع ندارد. جهاني كه در مقابلش است دشمن خوست. او عاشق يك جوان مسلمان شده است. با روايت كمرنگي كه در كتاب است مسلمان شده اما بعد به صليب خودش بازگشته است. بچهدار شده سپس او را تف كردهاند و مقرري مختصري را برايش در نظر گرفتهاند كه به هيچ دردي نميخورد. جز اين كه دو سه بدهي خود را بدهد. و چيزهاي مختصري كه در آرزويش سوخته است بخرد.
آقايي خيلي كم از گذشته پرادبار قهرمان داستانش صحبت به ميان ميآورد. اثاثش را شوهر باغيرت كنار در كوچه ميگذارد و او به علت بيخانماني و بيتوته در پاركها به زندان و تيمارستان افتاده است.
«روانپزشكان مرا دوست نداشتند. آنها احساسي به فقر و فقرا ندارند.» بعد ميگويد: «من هرگز وارد بازي آنها نشدم. خودم بودم، خودم ماندم.»
كاش آقايي ميگذاشت ما به عنوان خواننده به اين نتايج ميرسيديم. اما آقايي تقصيري هم ندارد جهاني را خلاصه در چند سطر خاطراتي روزانه كردن اين مكافاتها را هم دارد. آقايي با چشم باز و خونسرد به قضايا مينگرد. شخصيتي كه ساخته است ميخواهد خودش باشد. انواع تهمتها را به خود ميپذيرد اما از اصولي كه پذيرفته است منحرف نميشود. ميگويند اسرافكار است، ميگويند عقل معاش ندارد. اما او دلش نميخواهد آرزو به دل زندگي كند. اگرچه گاهگاهي، اما آنچه دوست دارد ميپوشد و خوراكي را كه دوست دارد ميخورد. بين اين سرخوشيهاي محزون آنقدر فاصله ميافتد كه همه چيز برايش خاطراتي دور و دست نيافتني به نظر ميآيد.
او به تجاوز به صورت يك امر محتوم نگاه ميكند. هر حرفي كه انسان دوست ندارد اما از لالههاي گوشش ميگذرد تجاوز محسوب ميشود، شرايط، آب و هوا، يك نگاه پرخاشگر ميتواند تجاوزي به انسان قلمداد شود. شرايطي كه او در آن ميزيد هر چيزي را به او تحميل ميكند، تجاوز كه جاي خود دارد. او به هر كس و ناكسي رو مياندازد. لجبازي ميكند. با وجودي كه ميداند تقاضايش برآورده نميشود اما، ميگويد ـ مينويسم، از مداركش كپي برميدارد. به هر كجا و ناكجا پست ميكند.
هم طايفه مسلمان شوهر او را طرد كردهاند و هم طايفه مسيحي مادر. كشيشها او را از خود ميرانند مهربانيهاي مسيح را به بازيهاي زشت آپارتايدي كشاندهاند. او قواعد بازي را بهم ريخته است. به دنبال دلش رفته است. اكنون عواقبش را بايد تحمل كند. او همانند قهرمان كتاب «ساعت 25» است. در ساعتي زندگي ميكند كه زمان در آنجا ايستاده است. در محيطي زندگي ميكند كه نميداند چه بگويد تا مورد پسند ديگران قرار گيرد. قهرمان ساعت 25 وقتي مجبور ميشود بگويد مسيحي است كسي باور نميكند و وقتي مينالد كليمي هستم باز هم به او ميخندند.
در جاي جاي يادداشتها زن به خود ميگويد: ميخواهند مرا به زانود درآورند. ميخواهند از من موجود ديگري بسازند. اما مقاومت ميكند. همين مقاومت در برابر اين سيمهاي خاردار است كه رفته رفته خواننده را نسبت به سرنوشت او حساس ميكند. از صفحه 100 به بعد ديگر نميتوان كتاب را زمين گذاشت. سرمايي كه در هواست تا عمق جان انسان نفوذ ميكند. همراه شخصيت زن كتاب غرورش پايمال ميشود. به او تجاوز ميشود. كمرش از وسط تا ميشود. ديفلوفناك تزريق ميكند. دندانش به چرك مينشيند. با سر و بيني به زمين ميخورد و لبها پاره ميشوند. آن سرايدار كليسا كيست كه اين چنين سايهاش روي تمام زندگي ما افتاده است.
دايم نگران است و اين مسئله كه پسرش كجاست و چه ميكند. چرا ميترسد به پسرش هم تجاوز كنند. همه به نوعي به شخصيت انساني او تجاوز كردهاند. با وجود داشتن صلاحيت و دانستن يك زبان بيگانه به او كار نميدهند. جامعه ارمني او را طرد كرده است. توقع دارند كه حداقل وسيله را براي زندگي نداشته باشد. ميخواهند شاهد اضمحلال او باشند.
ذاتش با هنر آشناست. به جلسههاي نقد و بررسي كتاب ميرود. شعر را خوب ميفهمد. در كانون شعر و ادب ثبتنام كرده است. كتاب ميخواند چون شعور و حساسيت والايي دارد هر چيز. هرچند جزيي او را با رنج دمساز ميكند. برايش سئوالبرانگيز است كه چرا مردم تحمل يكديگر را ندارند؟ چرا خوبي كم و بدي رايج است. چرا به هر طرف رو ميكند توقعي نامشروع از آدم دارند. مددكارها به او ميگويند «از صفر شروع كن» صفر كجاي زندگي است و صد كجاي آن. وقتي ميگويد «من كاري نكردهام» همه ميخندند. چرا؟! چرا نه عيدي دارد و نه غذاي عيدي ـ نوروز گرسنه بوده و عيد پاك هم گرسنه.
اي همقومان، اي بني آدم
مرثيه سر كنيد.
اين خاتون پرزاد و رود، پربركت، باشكوه
از خوبيها سرشار، برومند، نازان به فرزندان نظر كرده
اينك ماتم گرفته، دست زير زنخدان
مينالد و چه دلخراش ميگريد
مينويسد: «به فوارههاي استخر نگاه ميكنم. دلم براي خودم ميسوزد. هيچ زني را بدبختتر و بدشانستر از خود نديدهام».
وقتي خواننده احساس ميكند همه چيز از دست رفته و نابود شده است با كمال تعجب ميبيند كه ديگر روز شور زندگي در او جوانه زده و آماده مبارزه است. او هر روزه از خاكستر خود برميخيزد و بالهاي زيبايش را چون چتري بر روي جهان ميگشايد و تقريباً هر روزه از اميدي با طليعه صبح آغاز ميشود به نااميدي پسينگاه ميرسد.
«من نميخواهم مزاحم پسرم باشم و زندگي او را خراب كنم. پيش از يك سال است كه او را نديدهام.»
او در دل ميسرايد «مرا اميد وصال تو زنده ميدارد» و اين پسر همان خورشيدي است كه نور نامرئي و گرم خود را بر بدن يخزده و خسته او ميتاباند تا او در آن سرماي زمهرير و طاقتسوز دوباره كمر راست كند و براي مبارزه براي روزي ديگر آماده شود.
درس ميخواند. براي كنكور ثبتنام ميكند. اما ابايي ندارد كه از هر بشقابي لقمهاي برچيند. دايم در اين فكر است كه امروزش با ديروز هيچ تفاوتي نكرده است. بدبختيها رنگ عوض نكردهاند. جهان عفن و بونياك او را ميآزارد. از كار بيرونش ميكشد. ممر درآمدي كه همانند باريكهاي آب است قطع ميشود و سرگردان ميماند. كلاس خصوصيهايش يك به يك تعطيل ميشوند.
به دام فمينيست نميافتد. همه گناهكارند.
شنبه 27 شهريور
«امروز پسرم به ديدنم آمد. بعد از 14 ماه پسر عزيزم را ديدم. ساعت 4 بعدازظهر بود. پسرم را در فقر بزرگ كردهاند».
فرخنده آقايي براي اين ديدار كه بعد از يك سال و اندي صورت ميپذيرد مقدمهچيني نميكند، احساساتي نميشود و قهرمان رمانش را به آه و ناله وانميدارد. واقعيت آن چيزي است جلو رويش قرار دارد. برنده ـ تيز ـ بنيانكن «درست مثل خودم گدا و مونگول نگه داشته شده است ـ .
تكليف خودش را با دنيا روشن كرده است «به آنها گفتم سالهاست صليبم را از صليب همة آنها جدا كردهام و متعلق به هيچ كليسايي نيستم. من خودم هستم و تعلق به هيچ مسلكي ندارم و اميدي هم به كمك كليسا ندارم.»
نتيجهاي كه بذر آن همه تلخي ذره ذره در روحش كاشته است اين است كه فقط بايد به خودش تكيه و ايمان داشته باشد و روي پاهاي خودش بايستد.
بالاخره عواطف مادري او را به خانه شوهر ميكشاند. فرزند ميخواهد مادر با آنها زندگي كند تا بتواند با گرفتن كفالت از سربازي معاف شود.
«هر شب خوابهاي آشفته ميبينم. پسرم را ميبينم كه در كوچههايي كه پرنده پر نميزند و صدايي نيست با صورتي كثيف و لباس ژنده ايستاده و فرياد ميزند «مامان. مامان صدايش تمام روز در گوشم است. هرگز اينقدر نگران سلامتش نبودم.»
انواع و اقسام سختگيريها در طول يكي دو سال ازدواج. اين كه او را نجس ميدانستند. اين كه دلبندش را ازش ميگيرند و او را ميرانند. از آن طرف هم اميدي نيست.
البته فرخنده آقايي تا پايان كتاب تكليف رفتن كاراكتر داستان را به خانه آيتالله مرعشي روشن نميكند. كي مسلمان شده است و چه هنگام دست از مسلماني كشيده است. جز اين كه نتيجه بگيريم كه پس از رانده شدن از خانه همسر و نامراديهاي او در مواجهه با ارباب كليسا او را هرهري بار آورده است.
ماندنش در خانه همسر سابق به خاطر كفالت پسرش زياد دوام نميآورد. «بايد از اين جا بروي سه ماه است كه كرايه خانه را ندادهام و صاحب خانه مرا جواب كرده» گفتم: «پس معافي پسرم چه ميشود؟» گفت: «خودم درستش ميكنم!»
اين طور به چاه ويل خستگيها پرتاب ميشود. كسي كه به او پناه ميدهد از او توقع نامشروع دارد. «دختر چهارده ساله نبودم كه دور اتاق بدوم و فرياد بزنم و همسايهها را صدا كنم. مجبور شدم او را بپذيرم. يك بار ديگر خفيف شدهام. ننگ و تحقيري است كه خودم نميدانم با آن چه كنم. با اين كار ميتوان از يك انسان يك كودك ساخت. احساس ميكنم كودكي خردسال شدهام. تمام اندازههاي مرا كوچك كردهاند. سكس از فقر مرا تحقير ميكند و من آن را مثل همة فلاكتهايي كه به سرم آمد تحمل ميكنم.»
همه چيز موقتي و بيهوده است. هيچ قولي قول نيست، براي يك يا دو روز اعتبار دارد و دوباره آوارگي شروع ميشود. در ميان اين همه نامراديها ادبيات و شعر را فراموش نميكند. اينها همه آب به ريشههاي پژمرده او ميرسانند.
بايد به فرخنده آقايي به خاطر شهامت بينظيرش براي به وجود آوردن چنين شخصيتي تبريك گفت. او در عين پژمردگي ميشكفد. آذرخشي كه ميزند شب تاريك او را روشن ميكند و راه را هرچند باريك و خوفناك به او نشان ميدهد. آقايي با شگردي زيبا كتاب را پايان ميبرد. تلخيها همچنان ادامه دارد. فردا كه در راه است براي قهرمان داستان آبستن چه حوادثي است؟! تكليف ما در اين جهان پر از ادبار چيست؟
سايت مرور:http://www.morur.com/article.aspx?id=41