مجله زنان - چيزهايي كه تازه برايت اتفاق افتاده، همين امروز، خوب ميداني چه هستند، اما براي خودت مينويسي تا حفظشان كني، هرچند خوشايند نباشند. شايد فقط براي اينكه كمي آرام بگيري؛ شايد هم يك روز خودت بار ديگر آنها را خواندي و يادت آمد قبلتر چه كشيده بودي يا شايد يكي ديگر آنها را بخواند و بفهمد چه حوادثي را پشتسر گذاشتهاي... كاركرد دفتر خاطرات همين است، اينكه روزنگار زندگيات ميشود. اينكه وقتي كسي را نداري با او درددل كني، هست.
پيكربندي رمان از شيطان آموخت و سوزاند بر همين اساس است؛ روايتي كه راوي داستان ـ زني مسيحي، تنها و راندهشده ـ در دفتر خاطراتش بازميگويد. بيكسي، بيخانماني و معماهاي حلنشدني زندگي او را ناگزير به نوشتن ميكند. آنگاه كه پناهگاهي موقت مثل كتابخانه مييابد (كه مأمني مناسب براي آوارگيهايش محسوب ميشود و به آينده اميدوارش ميكند)، شرح رويدادها را با خودكار آبي مينويسد و دورة آوارگي كه شروع ميشود، با خودكار قرمز. شيوة بيانش نيز همانند اغلب دفترهاي خاطرات است، روايت بدون شاخوبرگ اضافي.
در اين روش گاهنامهاي، آنچه ارجحيت مييابد زمان حال زندگي زن است. گرچه در اين فراشُدِ زماني، از بدبياريهاي گذشته گريزي ندارد و درگير آيندهاي تاريك و مبهم است كه لاجرم از راه خواهد رسيد. اما انگار تداوم معنايي، يا كاوش براي جستوجوي «آنچه پس از اين خواهد آمد»، با تمهيد ابداعي نويسنده در جهت ترسيم زندگي شخصيت زن متوقف ميشود. حركتِ رو به جلو در راستاي زمان با طرح و توطئههاي جديد قطع نميشود. روزها از پي هم ميآيند و ميروند. اساس رمان بر تشريح رويدادهاي روزمره و پيشپاافتاده است: برخورد با آدمها، قرض گرفتن، نسيه بردن، دلْ خوش كردن به وعدههاي توخالي و... و، درعينحال، هزينه كردن براي كلاس زبان فرانسه و سفرهآرايي و درس خواندن براي ورود به دانشگاه، تلاش براي رفتن به سفر شايد براي گريز از وضعيتي كه كنار آمدن با آن بهنظرش سخت است، يا شايد عادتي است بهجامانده از زندگي قبلياش، يا فرار از اين واقعيت كه «اساتيد روانپزشكي توانستند تئوريهاي خود را روي من پياده كنند و مرا گرسنه و گدا نگه دارند.» (ص 47)
از فهرست مخارجش، كه بيش از آنكه حساب خرجها را بهدست زن بدهد به مثابة زنگ خطري است براي يادآور شدن ته كشيدن مقرري ماهانة اندكش، ميتوان به عمق نداري و درعينحال فقدان عقل معاش او پي برد، چيزي كه ديگران هم مدام به او تذكر ميدهند. تأكيدش بر نوشتن آنچه هر روز ميخورد، با ذكر قيمت آن، نشاندهندة غلبة غرايز و نيازهاي اولية او بر ديگر وجوه شخصيتش است. بعد از آنكه از كتابخانه اخراج ميشود، تكرار اين عبارت كه «شب در شركت افكارسازه ميخوابم.» يا «شب منزل آقاي هوشنگ پارسا ميخوابم» يا «شب در منزل افسانه شاكري ميمانم» انگار هشداري است در مورد بيجا و مكان بودن و بيپناهياش كه عاقبت به خوابيدن در پارك يا مسافرخانه و بعد تن دادن به هر خفتي ميانجامد. يا عبارتهاي نااميدكنندهاي از اين دست: «اين دو سال من با چه كثافتكاري غذا خوردم»، «من زشت و اكبيري هستم و دوست دارم با كسي كه دوستش دارم زندگي كنم نه مثل حالا براي غذا، براي جاي خواب»، «كارهايش شبيه هم است. روزهاي قبل از زنداني شدن در شفق و رازي تكرار ميشود. چه روزهاي بدي، چه مردم بيرحم و انسانهاي بيوجداني»، «ميخواهند مرا تحقير كنند» و...
خواننده با سير زمان پيش ميرود و كنجكاوي براي آگاه شدن از عاقبت زن به ادامة خواندن ترغيبش ميكند. اما بهتدريج از خود ميپرسد آيا اصلاً قرار است اتفاقي بيفتد. شايد هريك از جزئيات زندگي روزانة زن واقعهاي مستقل و مهم تلقي شود، اما آيا اتفاق خاص و تكاندهندة ديگري در راه نيست؟
اينچنين تكية داستان بيشتر بر بيان عيني خاطرات و رخدادهاي روزمره است. سلسلهاي از جزئيات رونويسيشده از وقايع جهان بيروني، واقعيات نسخهبرداريشده در قالب روايتي خاطرهگونه. تجربة جهان در ذهن راوي چيزهايي ميآفريند كه با آنچه در بيرون ميبينيم متفاوت نيست. تمايزي ميان واقعيت عيني و داستاني به چشم نميخورد. حادثهاي كه در جهان بيرون اتفاق ميافتد بيكموكاست در دل متن نيز ميآيد، بدون اغماض يا وسواس در انتخاب يا تنها با شبيهسازي يا پرداختي متفاوت. اما به علت كاركرد روايتيِ خاطرهنگاري، فقدان توصيف و كاهش بُعد تصويري، تجربة ازسرگذراندهشده مشاهده نميشود و در نتيجه بُعد روايتي است كه غالب ميشود. خواننده انگار تنها به بازگوييِ شرح كلي و روزانة زن گوش ميسپارد. تنها در قسمتهاي پاياني داستان است (ص 280) كه رگههايي از ديالوگنويسي به چشم ميخورد و خواننده بيواسطه در برابر لحن و صداي زن قرار ميگيرد. اگر پيكربندي داستان بر پاية چيزي نباشد كه پيشتر در كنشي تكاندهنده شكل گرفته ـ مثلاً جدايي زن از شوهرش يا حوادث مهمي كه به آوارگياش انجاميده ـ داستان به سوي چيزي فراتر از روزنگاري براي ثبت جزبهجز وقايع پيش نميرود. نشاني از طرح و توطئهها و گرههاي داستاني به چشم نميخورد. آنچه هست مروري است بر تمامي اتفاقهايي كه قبل از شروع روايت واقع شدهاند. شايد تنها با تحليل كنشهاي پيشپاافتاده، واحدهاي صوري، تكهپارههاي گمشده، و از خلال اتفاقات ريز و درشت، بيماريها، ناتوانيها و بدبياريهاي راوي است كه ميتوان تكههاي ازهمگسيختة گذشتة او را بههم چسباند و نسبتهاي ميانشان را تخمين زد و از پازل بههمريختة زندگي زن مفهومي كارآمد استخراج كرد. اينكه زن پيشتر صاحب همهچيز بوده: همسري كه بهخاطر او مسلمان شده، پسري، كار و زندگي و سفر خارج و... اما كارش به زندان شفق و تيمارستان رازي كشيده و حالا هم ديگر هيچ ندارد.
حوادث نسبت به يكديگر حالت فرودستي يا فرادستي ندارند؛ واقعهاي جزئي، مثل ديدار از دوستي قديمي، همانگونه بيان ميشود كه واقعهاي مهمتر، مثل بازگشت زن به خانة شوهرش، يا نوع رابطة شوهر با خواهرزادهاش، يا دوباره رانده شدن از خانة او.
اما با ورق خوردن دفتر، از خلال روزهاي اغلب بيحادثهاي كه در آن ثبت شده، درونماية مركزي داستان شكل ميگيرد: بازتابي از بيخانماني دردناك، فقر و بيدرايتي زن. و نكتة مهم درست همينجاست: اين شيوة بودن زن در جهان است، تنها همين.
فقط پس از گذشتن كتاب از نيمه و اخراج زن از كتابخانه است كه تعليق رمان افزايش مييابد، خواننده به خواندن ادامة ماجرا بيشتر ترغيب ميشود و داستان از ركود روزمرگي بيرون ميآيد و رنگي از هيجان به خود ميگيرد. احتمال وقوع رخدادهاي شوم ايستاييِ قسمتهاي نخستين رمان را از بين ميبرد. گرچه در اين ميان هنوز هم روزهايي در دفتر خاطرات ثبت ميشود كه حاوي نكتة مهمي نيست. اينجاست كه سؤالي كه از سطور آغازين داستان دغدغة ذهن خواننده بوده با قدرت بيشتري مطرح ميشود: چه به روز اين زن خواهد آمد؟
زن كه در ابتداي رمان درجا ميزند، در يكسوم پاياني آن در مردابي افتاده كه هرچه بيشتر تقلا ميكند بيم فرو رفتنش بيشتر ميشود. و اين درست همان اتفاقي است كه برايش ميافتد: از روي ناچاري با مردان مختلف سر ميكند و باز تحقير ميشود. مورد هتك حرمت و ضربوشتم قرار ميگيرد. تكان فاجعه به حدي است كه نميتواند آن را پنهان كند: «امروز خانم آبادي به من گفت: "دهِ، برو دختر. وقيح و پررو نباش و به هيچكس نگو بهت حمله شده، وگرنه همة مردها تو را به چشم يك فاحشه نگاه ميكنند. " چرا نگويم؟» (ص 316)
در باورهاي جزمي همگان، زني آشفتهحال، سادهلوح و انگل است كه بايد از او دوري گزيد، چون بيپناهياش او را ناخواسته به سوي پناه گرفتن در زندگي ديگران سوق ميدهد. شايد به همين علت برخي روزهاي زندگي او در دفتر خاطراتش با شرح زندگي ديگران پر ميشود: ماجراي پنهان دو دختر در كتابخانه، زندگي كاركنان و مديران فرهنگسراها و... جز تعداد معدودي، ديگر شخصيتها نقش ويژة خود را نمييابند. آدمها سايهوار ميآيند و ميروند. آشناييها ديري نميپايد، اقوام ميخواهند از سر بازش كنند. رمان بيشتر داستانِ اسامي است؛ اسامي آدمهايي كه زن گاه، در لحظاتي نادر، خاليبودن زندگياش را با درددل با آنها پر ميكند. تأثيرشان لحظهاي و ميراست و در زندگي زن مابهازاهاي تشخصيافته نمييابند. گاه هم ملامتش ميكنند كه عقل معاش ندارد و نميداند با همان مقرري اندكي كه از خالهاش ميگيرد چطور سر كند (چيزي كه از فهرست خريدهاي او هم بهفراست ميتوان دريافت). عزت نفسش جريحهدار ميشود: «هر كس به من ميرسد ميگويد گوشت براي سلامت بدن بد است و نبايد زياد غذا خورد و سبزيجات بهتر است و لاغري بهتر از چاقي است... خودشان بهترين غذاها را ميخورند و به من دلداري ميدهند كه غصه نخورم. نميدانم چه احتياجي هست كه اين حرفها را بزنند و مرا رنج بدهند.» (ص 210ـ211)
او از پلههاي تكوينمنش خود سقوط كرده، اما نوع زندگي گذشتهاش را از ياد نبرده است و نميداند با موقعيت اجتماعي ازدسترفتهاش چطور كنار بيايد، حتي اگر در فقر زندگي كند و خود را قرباني بپندارد. براي همين نسبت به آدمها واكنشهاي ضدونقيض دارد. روزي براي خانم دولت احترام قائل است اما همين كه او موأخذهاش ميكند، واكنشي متناقض نشان ميدهد: «خانم دولت مرا خواستند و تذكر دادند كه بهتر است بيشتر صرفهجويي كنم... يك وعده غذاي كارگري كه من ميخورم ريختوپاش حساب ميشود، ولي هزاران توماني كه خودشان هر روز خرج ميكنند اشكالي ندارد.» (ص 23ـ24)
در اوج نداري، مناعت طبعش را از ياد نبرده است و نميتواند نصيحت ديگران را ـ كه متناسب با درآمدش زندگي كند ـ بپذيرد.
شايد عدم تطابق روحي راوي با منطق زندگي به بهترين نحو در صفحة 327 برملا ميشود كه زنهاي همسايه به كارهاي او ايراد ميگيرند: «خانم، وسعت نميرسد خرج نكن. مگر مجبوري؟ با آب خالي و كمي پودر رختشويي بشور و تمومش كن. اين قروفرها و اين ناز و اداها مال خانمهاي اصل و نسبدار است. تو را چه به اين چيزها؟... جا نداري بخوابي. به يك مرد پناه ببر كه تأمينات كند. زن كه شعور ندارد، همين است ديگر... من خريد كردن شما را ديدم. خب، شير شيشهاي بگير، ميميري؟... مديريت بلد نيست. پز عالي، جيب خالي...» (ص 327ـ328)
و بعد پاسخ زن به آنها كه در درونش انعكاس مييابد: «قهوه ترك، نسكافه، كافيميت و تنقلات از اجناس لوكس است و مال ابلههاست. خريد صابون و شامپو و لوازم آرايش خارجي بيشعور بودن مرا نشان ميدهد.» (ص 328)
نكته همينجاست. او از سنخ آنها نيست، اما از پذيرش روية زندگي آنها ناگزير شده است.
انگيزة او براي رهايي از دام خودكشي و زنده ماندن، بهرغم يأس و نااميدي، شايد ناشي از قواي رواني ناشناخته و غرايز قدرتمندي است كه سلطهاي بر آنها ندارد، پس ناگزير از ادامه دادن و از پا نيفتادن است. و اينهمه براي گريز از تقديري است كه راهي براي نجات از آن بهنظر نميرسد. راوي اين دفترِ خاطرات انساني است ناتوان از امرار معاش و زندگي، با اشتياقهايي نهان و آرزوهايي كوچك كه، در پرتو اشكال گوناگون تلاشهاي بينتيجه و در كشاكش رفتنها و صحبتهاي بيثمر، بازتاب مييابد. درونماية مركزي رمان رانده شدن زن است و منطق روايي آن بر مبناي گسترش و پيكربندي همين امر شكل گرفته است. در اين رمان تكآوايي، داستانْ گذر از مقدمهاي متعادل به تحققي واپسين نيست. منش روايت رو به نهايتي قطعي پيش نميرود. كل رمان يك سال و نيم از زندگي راوي است، برشي طولاني از خاطرات اوست. اما رمان بيشتر درصدد عينيت بخشيدن به وقايع است تا جستوجوي رابطة علت و معلولي آنها. چيزي كه براي خود راوي نيز مبهم است، اما گويا نوعي تقدير محتوم زندگي او را با زندگي مادرش، كه در مراكز رواني به اسكلتي كر و لال تبديل شده بود، شبيهسازي ميكند. تنها دلخوشي او پسري است كه فقط گهگاه ميبيند، پسري كه، بهزعم او، مثل خودش قرباني است و سالها زجر كشيده و استعدادهايش در خانوادة پدرش هرز رفته: «پسرم را مونگول بزرگ كردند با يك ديپلم كار و دانش.» (ص 330) گاهي او را ميبيند و با خرج كردن و بردن او به رستورانهاي مناسب محبتش را به او نشان ميدهد: «پسرم مادر نداشت... من برايش مادري نكردم.» (ص 330)
در يكسوم پاياني رمان، بعد از اوج گرفتن بحران كه كارش مثل سابق به بهزيستي و مسائل و مشكلات آنجا ميكشد و وقايعي دردناك و تكاندهنده همدردي عميق خواننده را برميانگيزد، وضعيت زن رو به بهبودي نسبي ميرود: تدريس خصوصي و خانهاي اجارهاي. هرچند اين وضعيت نيز مشكلات خاص خود را دارد، مثل بدبيني صاحبخانه.
از كل مسائل مطرحشده در رمان ميتوان اينطور استنباط كرد كه راوي شايد بيشتر دچار بحران هويت است تا بحران اقتصادي، جرياني كه جز دقايقي اندك نمودي بيروني نمييابد. فاجعة زندگي راوي به قدري عميق است كه او را از اتخاذ تدابيري غيراساسي ناگزير كرده است، تدابيري كه تنها در روزهايي ناپايدار و به شكل موقت كانون بحران زندگي او را از مسئلة پول بهجاي خواب يا ديگر دغدغهها تبديل ميكند تا مدام بيهوده در همين چرخه بچرخد و از درك واقعيت زندگياش عاجز شود. اما زن انگار به تنها دستاويزي كه دارد تمسك ميجويد. صليبش را از صليب ديگر همكيشانش جدا ميكند و از مسيح و خداوند استمداد ميطلبد و شايد همان نور ايمان او را به ماندن و جنگيدن با ناخوشيهاي مختلف و تحقيرها ترغيب ميكند: «اي روح عروجكرده و اي جسم به صليب كشيدهشده مرا در حمايت صليبهاي پاك قرار بده. صليبي كه پاكتر از صليب كساني باشد كه مرا رنج دادند. يا مسيح مصلوب، به ياد تو آرام ميگيرم.» (ص 345)
با اين حال، رمان با نماز جماعت، بوسهاي بر انجيل مقدس، كشيدن چندين بار صليب، زمزمة سرودهاي روحاني و خوردن تكهاي نان تقديسشده ختم ميشود. هرچند باز قطعيتي نيست و پاياني محتوم وجود ندارد. تعادل نصفهنيمة زندگي زن ممكن است هر لحظه دوباره بههم بريزد. ممكن است دوباره آواره شود و بار ديگر در همان چرخة نداري سابق بيفتد و اين درست همان نكتهاي است كه نويسنده قصد دارد در مورد زندگي زن نمايش دهد. و كل رمان چيزي جز اين نيست: شرح زندگي زني از همهجا راندهشده كه نميداند چرا زندگياش به اين مسير افتاده است.■
مجله زنان- دسامبر 2006 http://www.zanan.co.ir/literature/000722.html